دخترم
این هم عکس دخترم برای دوستانی که مایل به دیدنش بودند .
ماشاءالله یادتان نرود .


این هم عکس دخترم برای دوستانی که مایل به دیدنش بودند .
ماشاءالله یادتان نرود .


کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته،
عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
بعد از همه از خواب برمي خواستم.
اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.
اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و هر گونه که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم.
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.
اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را
فراموش مي کردم.
اي کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازي نمي گرفت و شکست را درک نمي کردم.
چه زود بزرگ شدم !
کودکم روزت مبارک .
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری
که به اندازه یک پنجره می خواند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:
((دستهایت را
دوست میدارم))
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آنرا
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
